مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

153

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آرمانوس ، سلطنت جزاير را به من داده و تمامت خلق ، مرا به زير حكمند و من با قمر الزمان بجز اين مكان در جاى ديگر نخواهم رسيد . كه راهى بجزاير خالدان ، جز اينجا نباشد . و كار خود را به خدا تفويض كنم كه او خوب تدبير كند . پس ملكه بدوردست به گردن حيات النفوس افكند ، جبين او را بوسه داد و حكايت از آغاز تا انجام برو خواند و خويشتن برو بنمود و به او گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه كار من مخفى بدار و راز من بپوش تا وقتى كه خدا مرا با محبوب خود ، قمر الزمان جمع دارد . پس از آن هرچه شدنى است ، خواهد شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و دهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون ملكه بدور ، حيات النفوس را از قضيه خود آگاه كرد و پوشيده داشتن راز ازو بخواست ، حيات النفوس از كار او بشگفت اندر ماند و دلش بر او بسوخت و بجمع آمدن او با قمر الزمان دعا كرد و گفت : اى خواهر ، باك مدار و هراس مكن و شكيبا شو تا پروردگار ، كار بستهء تو بگشايد و چنان شود كه شاعر گفته : يوسف گم‌گشته بازآيد بكنعان غم مخور * كلبهء احزان شود روزى گلستان غم مخور اى دل غم‌ديده حالت به شود دل بد مكن * وين سر شوريده بازآيد بسامان غم مخور چون دوبيتى بانجام رسانيد ، گفت : اى خواهر ، سينه احرار ، قبور اسرار است . خاطر آسوده دار كه راز تو آشكار نكنم . بدين‌سان ، حيات النفوس از براى پنهان داشتن راز ملكه بدور ، از پدرش خواست تا چندى ازدواج ايشان را به تأخير اندازد . ملكه بدور ، همچنان بر تخت سلطنت بنشست و در ميان مردم